ذبيح الله صفا
926
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
كه اى شرمنده از روى تو خورشيد * به تو روشن جهان را چشم اميد چنين بىنقل دادن باده تا كى * بده بوسى كه هم نقل است و هم مى صنم از دست شه ز آن خواهش گرم * گدازان شد گه از شوق و گه از شرم فتادش تن ز تاب شرم در تب * ز نام بوسه زد تبخالهاش لب هزاران گل از آن روى عرقناك * شكفت از شوق و غيرت ريخت بر خاك گلش در شبنم خوى غوطه خورده * دهن از شوق بوسه غنچه كرده لب شيرين چو طرح پاسخ انداخت * بخوزستان شكر از شرم بگداخت كه مى كم خور كه گشتى آنچنان مست * كه از مستى ندانى ساغر از دست ز دست شه شود تا دستش آزاد * به دستش بوسهيى با جام مىداد ملك بگرفت شوقش كرده سرمست * ز دستش جام و بوسيدش لب و دست صنم را زين خجالت ديگر آن شب * بشكر خندهيى شيرين نشد لب چو پاس عصمت خود فرض مىديد * سپاه ناز خود را عرض مىديد نگه را شد نهان صد ناز در زير * مژه خنجر كشيد و غمزه شمشير به خود پيچيد از آن زلف درازش * به جوش آمد ز غيرت خون نازش عتابش تيغ عالمگير برداشت * ز گردن فتنه را زنجير برداشت . . . * خوش درآمد از در يارى در بيداد بست * از درم تنها درآمد در به روى باد بست خون هر جا كشتهيى ، در گردن شمشير اوست * پاى هر صيدى كه ديدى ، دست آن صياد بست از صبا در شكّم اما دل بدين خوش مىكنم * كاين گلستانست نتوان در به روى باد بست * يار جستم كه غم از خاطر مسكين ببرد * نه كه جان كاهد و دل خون كند و دين ببرد دل سپردم به بتى تا شود آرام دلم * نه كه تسكين و قرار از من مسكين ببرد جعفر از يار و ديارت شدى آواره چنان * كه مگر خاك ترا باد بقزوين ببرد * كسى ز خون حريفان خود شراب نخورد * برغبتى كه تو خون مىخورى كس آب نخورد بدور عربدهجويى چنين عجب دارم * كه سنگ حادثه بر جام آفتاب نخورد